تبليغاتX
Personal Blog for Mehrzad mousavi
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
واضحات: ( 4سال تقريبا مي شه كه شمال مكان زندگي موقتم شده.بماند كه از بچگي شمال مكاني براي مسافرت و ديدن اقوام بده.پس تازگي نبايد داشته باشه برام.به قول يكي از دوستان كه شمال 6ماه سال بارون مي ياد و 6ماه سال چكه مي كنه.! پس بارون هم نبايد با اين حساب تازگي داشته باشه برام.حداقل تو اين چهار سال كه كلي گرفتارش بودم...)
- يكي از فانتزي هاي زندگي من پياده روي طولاني با فردي ديگر در زير بارون در پياده روهاي شمال و رفتن زير ناودون ساختماني كه به پياده رو ختم مي شه و ايستادن در زير آواري از آب ناودون و خيس شدن حسابي در كنار هم و در آخر بعد از كلي پياده روي رفتن به سرپناهي براي خوردن قهوه در اتاقي رو به نماي بارش بارون شديد در مقابل چشمان فردي (كه برايت تنها يك فرد تلقي نمي شه) و هورت كشيدن فنجان قهوه و فراموش كردن سرماي بيرون با گرماي قهوه يا با هرم نگاه هاي مقابل بود.
شنبه و يكشنبه را اگر با هم ادغام كنم دقيقا همين فانتزي مي شود و اگر نكنم يك پازل فانتزي ديداري شامل دو قطعه است كه پشت هم از مقابل چشمان آدم عبور كرده....!
- بعضي اوقات لجم مي گيره ازش. از اينكه لات بازي در مي ياره. من اصولا از شخصيت هايي كه با دانايي خودشون آدم رو در بعضي موارد خورد مي كنند و مو لاي درز دانايي و تواناييشون نمي ره خوشم مي ياد و حال مي كنم و لجم در مي ياد. مثل استادي كه براي خودش كلي داناست و سر كلاساش دانشجوهاشو به دوئل دعوت مي كنه براي حل كردن مسئله اي (درسي يا غير درسي) و در آخر مي زنه تو سرشون تمامي اطلاعاتش رو كه آره پسرم ، دخترم شما هنوز فنچولين و بايد كلي تلاش كني تا كمي به توانايي من برسي و من كلي تلاش كردم و .... حال مي كنم. حال مي كنم و لجمم در مي ياد كه چرا نمي تونم بخوابونم كلكل اين آدم رو؟!!!! خدا هم بعضي وقتها با آدم اينجوري برخورد مي كنه(البته ما هرچقدر هم تلاش كنيم اون باز خداست). اينكه با يه دنياي خيلي ساده مي تونه آدم رو خورد كنه و صداي خنده مستانه اش رو بشنوي كه مي گه : ديدي ضعيفي؟! ديدي هر وقت بخوام حلت رو مي گيرم؟! ديدي هر وقت اراده كنم به دست و پام مي افتي كه خدايا خيلي بزرگي و خيلي بزرگي؟! ديدي؟!
ديدي اراده كنم مي تونم بيارمت به عرش و يا اينكه .....؟!
ديدي مغرورترين آدم روي زمينم اگه بخوام با اين دنيا مي تونم رام يه بنده ديگم كنم چه برسه به اينكه رامم خودم بشي؟!
پس هنوزم يادت باشه و هيچ وقت يادت نره من خدااااااااااااااااااااااااااام و تو بنده و حقير.
با من باش و پادشاهي كن....
من هيچ وقت مثل شما آدمها ادعاي قدرت نمي كنم.بلكه شما خودتونو ميندازين تو عوالمي كه شناختي ازش ندارين. با من باش تا كمكت كنم. تا هر روز حقيرتر بشي و من برات بزرگتر و بزرگتر و زيباتر و عاشقانه تر.
- باز هم مي گم عاشقي دنياي باطليه... عشق زماني پا به عرصه وجود مي ذاره كه هوش از بين بره و آدم بي هوش بشه. بيهوشي يعني كما. كما يعني درد. درد يعني نياز . نياز يعني دعا . دعا يعني هنوزم بنده اي و خداااااااااااااااااااات روز به روز بزرگتر مي شه واست. باطل بودن عاشقي رو درك كردين حالا؟!
- فامه همان من اوست يا بالعكس. همان يكي شدن و خلق موجودي جديد از دو نفر با يك ويژگي مشخص
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 18:51  توسط مهرزاد موسوی  | 

آخه آدم عاقل كه عاشق نمي شه
پا پي خيال باطل نمي شه
چرا از بين اين همه دل ، يكدوم مثل تو ديوونه زنجيري نيست؟
نه ديگه ،
نه ديگه،
نه ديگه اين دل واسه ما دل نمي شه.....!
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 15:40  توسط مهرزاد موسوی  | 

- اولین روز خاطره شنبه بود و ۱۲۰ ثانیه توفان و هیاهو در سکوت!

دومین روز خاطره یکشنبه شد و تو آن را به نام خود سند زدی.....

تمام دیروز را خواب بودم.دلم نمی آمد بیدار شوم . حداقل می خواستم تا یکروز هیچ صحنه دیگری وارد آن لحظه زمانیم نشود.

- سند زده ام همه (تمامیتم را) را به حرمت چشمانت، به نام تو !

- هیجانی ست بشر....

- عشق کاملا تعطیل است و عاشقی دنیای باطلی است. شک نکنید.

- خواب به چشمام نمیاد / یک و دو / دو و سه / سه و چهار ........

- پروردگارا در حق ما مهربانی کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 4:34  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

ایمان بیاور به لحظه ای که در قلبت نازل می شویم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 3:26  توسط مهرزاد موسوی  | 


مثل گل سفيد
خوابيده اي كنار من
آرام مثل خواب
خواب كدام خوب ترا مي برد چنين
مثل گلي سفيد شناور به روي آب ؟
در پشت پلك هاي تو باغي ست
مي بينم
باغي پر از پرنده و پرواز و جست و خيز
در پشت سينه تو دلي مي تپد به شور
مي شنوم
نزديك كرده با تو هر آرزوي دور
پيش تو باز كرده هر بسته عزيز
رگ هاي آبي تو در متن مات پوست
دنباله هاي نازك انديشه دل است
در نوك پنجه هاي تو نبضان تند خون
در گوش كودكي كه هنوز
پر جست و خيز ماهي نازاب خون تست
تكبير زندگي كيست
خوابيده اي كنار من آرام مثل خواب
خواب تو باغ خاطره ها و خيال هاست
مي دانم
اما بگو
آب كدام خوب ترا مي برد چنين
مثل گلي سفيد شناور به شط خواب ؟                                  

                                                                      

                                                                        (آتشی)

*****************************************

 آهای

-نمی دانم الان که این بلاگت را می بینی چه حالی داری.من خوشحالم! از اینکه خدایی دارم که روز به روز خداتر می شود.

-اگر خورشید,  گرما, رنگین کمان را می پذیرم , باید تندر را نیز بپذیرم و توفان را و.... باران را.

                                                با تشکر:کسی که صاحب وبلاگ نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 3:34  توسط مهرزاد موسوی  | 

تنها برای یکبار

یکبار دیگر

نشانم بده

آن لبخند زیبای جانگیر را

روحم در بدن زیادی می کند.

یکبار دیگر

لبخند بزن عزراییل من...!

۳۰/۲/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 17:49  توسط مهرزاد موسوی  | 

جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه.....

-دو سه روزه در اوج گرفتاری و مشکل با مسعود و احمد سعی می کنیم که بهمون خوش بگذره.مشکلات هر کدوممون متفاوته اما به نوعی همجنس می شن.خوشی های بیخودی بابت از بین رفتن افکار مزخرف و چرند تا لحظه رهایی از این افکار.

-جالبه که یکی من را متهم به دروغگویی می کنه ... کسی که هیچ نمی داند.(تنها آرزویی که برای اینگونه آدم ها دارم همین است: موفق باشید)

-بچه ها همه می خواهند به همدیگر پند اخلاقی دهند.چرا می خواهیم با این مزخرفات به همدیگه اثبات کنیم که بزرگ شدیم؟ بالا رفتن آمار دروغ و ریسک آدم همان نشانه بزرگ شدن است؟

-معناهای جدیدی را یاد می گیرم از او.اینکه خدا بیشتر از هر کس دیگری دوست دارد که به او بگوییم دوستش داریم...!

-یکی از برادراهایم پایش را به تیغ جراحان سپرد تا مدتی در استراحت باشد.شک دارم اگر در این مدت با پدر سلامتی خداحافظی کند؟!

-نامجوهایم همیشه همراهم هستند.در اکثر لحظاتم.خیلی خیلی باید گوش داد تا خو گرفت با عروده های قشنگ و مسخره اش.

-در هم نوشته ام چون ذهنم هم پاره گشته در این بلبشو بازار....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 17:5  توسط مهرزاد موسوی  | 

- امسال روز تولدم در سکوت گذشت.همچون خودم که چند ماهی است در سکوت زیر و رو می شوم. حتی خودم هم در این تنها منزل تنهایی هایم نتوانستم یک تبریک به خودم بگویم.تعداد دوستانی که تولدم را تبریک گفتند (با یادآوری خودم ) به همراه خانواده ام که یک شب نشینی ساده و زیبا را برگزار کردند در مجموع به ۸ نفر هم نرسیدند.خودم هم روز تولدم را جدی نگرفتم.خودم هم در این وادی نبودم.

- دیگر ترانه ها هم ارضائم نمی کند.راستی با کدام ترانه جدید ما عاشقی کرده ایم یا عاشق شده ایم؟!ترانه های دوران ما همگی جز دوری و جدایی و نفرین و غصه چیز دیگری در بر ندارند.ترانه هایی که با گوش دادن به آنها افسون غم محاصره می کند این قلب زیبا پسند را.راستی می دانستید که خداوند زیبایی را دوست دارد؟! انگار که نسل ما نسلی گرفته باشد(که از علاقه مندی های موسیقیاییمان چنین برداشت می شود).تخوش به حال پدران و مادرانمان که در دوران خود ترانه هایی داشتند که ما الان با آنها عاشقی می کنیم. عاشقی با ترانه های ۲ دهه گذشته...!

-از کسی که لذت را معنای جدیدی داد در دایره المعارف احساساتم تشکر می کنم.(نتوانستم نگویم.عذر می خواهم)

- ساده ، زیبا ، لطیف و با معنا شروع شد. پایدار بماند این روزگار زیبا

-کسی که جنایت بزرگی رو در شب تولدش مرتکب می شه باید منتظر تلافی هم باشه.(به کسی ربطی ندارد!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 20:34  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

قرن از اصلی رمیدن

قرن غلطیدن به فرعی

قرن دین را سر بریدن

با اصول ذبح شرعی

عشق در خط مقدم

پاتک بی وقفه نان

وای بر رزم آور دل

بشکند گر خط ایمان ...

*سید حسن حسینی*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 19:35  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

شیطان ، ادب را به علت رفت و آمد به جوامع متمدن و حضور در کلاس استادان اخلاق دانشگاه یاد گرفته بود....

(آرش در قلمرو تردید-نادر ابراهیمی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 14:0  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

آیا آسمان آنجا همین رنگ است...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 21:9  توسط مهرزاد موسوی  | 

خسته و دیوونم همین! ای کاش جایی پیدا بشه آدم با داد زدن و یا یک ناسزای بلند خودشو تخلیه کنه.(مزخررررررف)

می خوام برم تو جنگل و طوری داد بزنم که صدام به گوش خرهای طویله قلی اینا برسه...(دلم قاراشمیشه)

خسته و دیوونم همین!

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 2:24  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

تا مطربان زشوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

*حافظ*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 3:1  توسط مهرزاد موسوی  | 

سبزه و قرآن همیشه دست من بود و آب و سکه دست بابا...مراسم مادر مه رو می گم.

یاد نوروز و کرسی خانه پدربزرگ و تکلیفهای شب عید بخیر.زمانی که هم پیکهای کوچک شادی را کامل می کردیم و هم تکالیف معلمهای مهربون جنایتکارمون را.یاد سوختنهای پاهام موقع خواب زیر کرسی بخیر. یاد خانه هایی که با پشتی های خوانه پدربزرگ می ساختم بخیر.یاد چشم نظرهایی که با اسپندهای و گلپرهای تازه سبز شده باغ آقاجون(پدربزرگ) و تیکه پارچه های قرمز و آبی رنگ ننه آقا (مامان بزرگ) می ساختیم بخیر.یاد عیدی ۲۵ تومانی آقاجون و مراسم مادر مه* سال نو بخیر.همیشه سبزه و قرآن دست من بود و بابا آب را به نشانه روشنایی تو اتاقها می پاشید با صلوات بر محمد و آل طاهرش!

زمانی که بچه بودم همش دنبال این بودم که سال هرچه زودتر نو بشه.اصلا هیجان خاصی داشت و هر سال قشنگتر از پارسال.شاید بخاطر این بود که دوست داشتیم زودتر بزرگ بشیم یا شایدم بخاطر اینکه مدرسه ها ۱۵ روز تعطیل بود.شایدم بابت سیزده بدر و جمع شدن دور همدیگه بوده و بازیهای بچگیهامون ، وسطی با بزرگتر ها که همیشه نخودی بودیم و تو زمین بازی می کردیم.بزرگترها با ما آروم بازی می کردن تا چیزیمون نشه و ما فکر می کردیم که بازیمون خیلی خیلی توپه که نمی تونن بزنن.!!چه دورانی بود.الان اصلا نوروز دیگه اون صفا رو نداره.شاید بخاطر اینه که وقتی بزرگ شدیم دوست نداریم بزرگتر بشیم و دوست داریم به کودکی هامون برگردیم.شاید بخاطر این هست که دیگه عمونوروز را باور نداریم و می دانیم از جنس ادبیات و آیینهای سنتی است.هنوزم نمی دونم دقیقا بابت چه هست.نمیدونم و همین ندانستنها داره نوروزم را به تکرار می رسونه.تنها مراسم مادر مه برایم همان زیبایی را دارد.قرآن و آب دست من ، سبزه دست بابا.آب را به داخل اتاقها به نشانه روشنایی می پاچم  و به اتفاق بابا بلند صلوات بر محمد و آل طاهرش می فرستیم.اصلا دوست ندارم این جابجایی در اجرای مراسم را.احساس می کنم هر لحظه به پیر شدن بابا نزدیک می شم و خدایی نکرده.....(زبانم لال بشه الهی).دلم گرفت.جالبه.اولین دلگرفتگی سال نو چقدر مسخره بود.برای تبریک عید آمدم و به دلتنگی رسیدم.حالا یه خنده از ته دل و صلوات بر محمد و آل طاهرش برای حفظ همه خانواده ها و سلامتی همه علی الخصوص در کنار بودن پدرم.

یاد خیلی چیزا بخیر.یاد نوشته های روزانه عید که چندین سال به عیدنوشت تبدیل شده بود و سالها نیز از آن زمانها می گذرد.خلاصه در یک  جمله:

یاد باد آن روزگاران یاد باد

*مادر مه : یکی از رسوم شمال کشور در شروع سال نو و لحظه آغاز تحویل سال (در اینباره پاره ای خواهم نوشت بعدا!)

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 23:14  توسط مهرزاد موسوی  | 

 

تشریح اوضاع:

 - موسیقی : آلبومهای متفاوتی از داریوش + cold play + sara evans + ...

- مدت زمان خواب در طول شبانه روز حداکثر 5 ساعت.

- میانگین زمان خواب در شبانه روز در بازه زمانی 10روز گذشته : 2:30

- زمان خواب : 7صبح الی 11:30(اگر زمانی بود)

- کارهای انجامی در طول شبانه روز: کار گرافیکی + مطالعه روزنامه و مجله + خلوت با خودم + باشگاه (از نوع دخی)+ شستشوی بینی + ...

- بزرگترین آرزو در این مدت : یعنی میشه منم دست تو مماخم بکنم؟!

(آخه من بی ادبم.دوست دارم دست تو ممااااااااااااااااخم  بکنم.گیگیلی در بیارم شوت بکنم...!)

- هرچه می خواهد دل تنگم بگو:چرا همیشه دینگ بعضیا به من می رسه فقط.شپاشگژارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 2:8  توسط مهرزاد موسوی  |