|
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
|
نه ، من خاطراتی دارم که به جای تمامی دنیا مرا بس است و در مقابل آن دنیای بزرگ شما کوچک است...این دنیای افسون شده ارزانی خودتان و من هم میروم تا با خاطراتم زمان را سپری کنم تا از افسون دنیای شما هیچ نفهمم.
می روم در خاطراتم و پرواز می کنم در آسمان آبی و پاکش و از میان ابرهای سفیدش گنبدهای طلایی کسی را می بینم که هر ساله به پابوسش می روم. بزرگی که هر چه دارم از اوست ولی شما همچنان روی زمینید و آسمان سیاه و غبار آلود دنیای افسونتان را می نگرید و گنبدهای طلایی ندارید...
این طور می پندارید که گهگاهی هم می توانید قله دماوند را بنگرید و آن را گنبد خود می پندارید و با این نشانه هوا را تمیز و آسمانتان را آبی می پندارید اما من که این بالا هستم به شما خواهم گفت که آبی آسمانتان هم ارزانی خودتان ...
پس من با خاطراتم هستم و خواهم بود و این دنیا ارزانی خودتان...
هوالمحبوب
شروع شد.
برای دلتنگی هایم خانه ای کوچک و ساده بنا کردم تا شاید بتوانم در سکوت هق هق گریه هایم سبک و آرام شوم.این خانه پنجره ای به سوی او دارد که فقط پاکی دل ضامن دیدن او از پس شیشه است.
یا علی