|
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
|
(( آدم باید هر روز مقداری موسیقی گوش کند،یک شعر خوب بخواند،یک نقاشی قشنگ ببیند و آگر پا داد یک جمله عاشقانه نیز بگوید . ))
شما هم حتما تصدیق می کنید که صحبت بدی نیست.با خوندن این جمله ناخودآگاه به خودم برگشتم و کارهای خودم رو مرور کردم.آدم باید هر روز مقداری موسیقی گوش بدهد. خوب من از وقتی اومدم خوابگاه تمام وقتهایی رو که توی اتاقم هستم با موسیقی پر می شه ولی تمام موسیقی هایی که می خوام رو نمی تونم گوش کنم چون بقیه دوستان هم اتاقیم با آهنگهای دمبل و دیمبول بیشتر حال مینکنن در صورتیکه من آهنگهای ملایم و آروم رو بیشتر می پسندم.یک شعر خوب بخواند . خوب من شعر می خونم اما هنوز در زمینه خریدن کتاب شعر به این ریسک نرسیدم که زیاد کتاب شعر بخونم و بیشترین شعرهایی که می خونم تا حدی برام تکراریه ولی با این حال بازم می خونم.چون دوسشون دارم و لذت می برم از خوندنشون.شاید نیاز به این دارم که با دوستام بیشتر در مورد شعر صحبت کنم.البته بهترین دوستانم در تهران هستند و من فعلا ازشون دور افتادم.کسایی که چیزهای زیادی ازشون یاد گرفتم.بچه های اینجا هم بچه های خوبی هستند ولی تا حدی در عرف جامعه کار می کنند.یک نقاشی خوب ببیند . خوب این هم درست ولی من کجا باید نقاشی ببینم.آن هم از نوع خوبش.البته نمی تونم بگم که نمی بینم . چرا می بینم.روی دیوارهای اتاق و روی در اتاق و آشپزخونه و هر جایی که فکرش رو بکنین نقاشی می بینم حتی وقتی می رم گلاب به روتون هم روی در و دیوار.... حتی موقع خواب روی چوب تخت بالاسریم هم می بینم.اما همشون عین همه و با یه موضوع.داستان یک قلب که با ناشی گری کشیده شده و قلبه بیشتر شبیه یک گلابی هست و تیری که دقیقا از وسط این گلابی ( یا همون قلبه ) می گذره.جالب تر از همه این نکته هست که تمام این به اصطلاح نقاش های ناشناخته غیر از اینکه قلبهاشون کمی با هم فرق دارد در یک موضوع تفاهم دارند و آن هم نقطه ای هست که این تیر از قلب(یا هومن گلابی ) عبور میکنه.دقیقا از وسطش و با یک زاویه یکسان...!این هم از نقاشی دیدن من.و آگر پا داد یک جمله عاشقانه نیز بگوید. جمله عاشقانه ؟...خوب شاید من زیاد چرت و پرت بگم.باید ببینم کدومشون حالت عاشقانه به خودش می گیره.اما یه لحظه اجازه بدین...یه زمانی من از این حرفها زیاد می زدم،البته نه اینکه الان نزنم نه.من در این زمینه فکر می کنم فعالیت زیادی دارم(فکر بد نکنیدا...!یه وقت منو اشتباهی با این جوونای خوش تیپ قاطی نکیند که پا می شن می رن کافی شاپ و...اتفاقا من کاملا بد تیپ و قیافم و بیشتر قهوه خونه می رم !!!)خیلی خیلی به این حسم احترام می زارم ولی جدیدا یاد گرفتم زیاد نباید احساساتم رو بروز بدم چون اولا بعضی از آدمها جنبه اش رو ندارن و پشت سر آدم حرف در می یارن و ثانیا الان زمونه زمونه سردی عواطف هست نه بازار داغ احساسات.دارم تازه به عقیده دوستام می رسم که می گفتن سعی کن زیاد خودتو احساسی نشون ندی چون تو این زمونه برات دردسر ساز میشه.اون موقع من با این ایده اونها مخالف بودم و کلی هم در توجیه اشتباهشون باهاشون حرف می زدم و از این جور حرفها...ولی الان می فهمم که واقعا زمونه زمونه سردی عواطفه نه بازار داغ... از این به بعد هم مثل دوران دبیرستان که دفترچه خاطراتم رو هر شب پنهانی می نوشتم و جایی قائمش می کردم که مادرم متوجه نشه تا بخوندش باید توی دفترم این جمله ها رو بنویسم.البته اگر عاشق باشم.عجب لذتی داشت این پنهان کاریا.وقتی خاطره می نوشتم طرف راست قفسه سینه ام هم تپشی احساس می کردم.انگار که الان در بدنم دوتا قلب وجود داره و از شدت کار این دو قلب و خونرسانی به اعضای بدنم لپهام سرخ می شدن. یه جورایی پاهام یخ میشدن و بدنم داغ داغ داغ.عجب حسی بود و دورانی.هنوزم پیرو همون موضوع می خوام خاطره بنویسم.نمی خوام که دفتر خاطراتم با اسم دیگه ای سیاه بشه...این رو همیشه یادمه.اگر سعی کنیم می تونیم توی زمستون هم خواب نرگس ببینیم.و من هنوزم دنبال بوی عطر نرگس شبهای خاطراتم هستم....
حالا با توجه به این همه وراجی که کردم می خوام ببینم که من آدم هستم یا نه ؟!!!هستم؟نیستم ؟هستم ؟ نیستم ؟......می ترسم ادامه بدم!!
راستی محرم هم رسید.امیدوارم هممون امسال لایق دریافت احساس حسین فاطمه باشیم..التماس دعای خیلی خیلی زیاد....

جو آغوش تو برفی است من اما داغم
این چه سری ست که در مرکز سرما داغم
من پسر خوانده ی هذیانم و ته مانده تب
آتشم ، آتشم ، آتش که سراپا داغم
این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید
یخ احساس تو را آب کند تا داغم
من چرا بی جهت این قدر به خود می پیچم
سسسردم شده اما چچرا داداغم
وقتی امروز به فردا برسد می فهمم
چه بلایی به سرم آمده حالا داغم
غزلم شروه ی درد است تو اما سردی
جو آغوش تو برفی ست من اما داغم
شاعر : هادی حسنی
الان مدتیه که این حالت را تجربه می کنم.حالت بسیار عجیب و مزخرفیه.خدایا به که بگویم؟به که بگویم و با چه رویی بگویم؟به که و با چه رویی و با چه توانی بگویم که....؟بگویم که کسی را دوست میدارم و از او خود را می سازم و در او خود را می بینم؟با چه تضمینی؟اگر تو ضمانت دهی که این همان چیزیست که من گم کرده ام به همه می گویم که من گم کرده ام را دانستم ولی هنوزم آنرا گم کرده دارم.!نمیدانم چه می گویم و چه می نویسم.نوشتن را میدانم ولی درست نوشتن را باید بیشتر تمرین کنم.خدایا نمی دانم چه می نویسم و چه می گویم،فقط می دانم که چیزی را گم کرده ام..!
چیزی را گم کرده ام که شاید تو باشی،یا شاید او،شاید هم خودم را گم کرده ام.به هر حال هر چیزی که باشد این گم کرده ام و از هر جنسی باشد برای من مهم اینست که من گم کرده ای دارم ....