|
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
|
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگدار
پندارد آن که روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر ، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگی اش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من !
تا دل به زندگی نسپارم ، به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت ، از تو کجا می توان گریخت ؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت ، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه ، خدا را ، مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت ! هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را !
*فریدون مشیری*
نمی دانم مشکلمی یا حل مشکلم !
سلام.خيلي وقته كه اينجا ننوشتم.البته نه اينكه نيومده باشم.نه.سر مي زدم ولي حال نوشتن رو نداشتم.البته ۲ سال و چند ماهيه كه تو اینجا مينويسم و هنوزم هم مي نويسم.ولي اينجا رو انتخاب كرده بودم تا بتونم بعضی حرفها رو هم اینجا بزنم.به هر حال خوشحالم از اینکه اینجا هم دوستهای زیادی پیدا کردم.امیدوارم همگی شما خوب و خوش باشید.دارم مطلبی در مورد دنیای دوستی های بلاگی می نویسم که اگه خدا کمکم کنه تمام می شه.حتما اینجا قرار می دم تا از نظرات همه شما بهره مند بشم. منتظرتون هستم
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته که به آن می خندم