|
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
|
وقتی تنگ غروب بارون به شیشه می زنه
همه غصه های دنیا توی سینه منه
توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام
دیگه غیر از یک پنجره هیچی نمی خوام
پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم
منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره
بعضی وقتها که می یای سر روی شونم می ذاری
تموم غصه ها را از دل من بر می داری
اما این فقط یه خوابه ، خوابه پشت پنجره
وقت بیداری بازم ، غم می شینه تو حنجره
*يغما گلرويي*