|
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
|
گذشت.چه بخوای چه نخوای زمان می گذره.مگه نه ؟!کسی مخالفتی داره ؟زمان نه از آن من است نه از آن تو.خواستم مدتی بدون برنامه ،نظم،عقیده،اخلاق،ملاحظه،زیبایی،شعور،فهم و از همه مهمتر فکر زندگی کنم.خودم خواستم روی خطوط قرمز زندگی ام پا بگذارم .تنها خودم خواستم.هیچ کس نمی تواند ادعا کند که به من دیکته کرده چنین باشم.دوست داشتم اینگونه تصمیم بگیرم و تا مدتی اینگونه خودم را سپری کنم.بالاخره همه ما در حال سپری شدن هستیم و به گونه ای خودمان را سپری می کنیم.مگه نه؟مدت کوتاهی گذشت و دیدم بدون همه اینها نمی توانم زندگی کنم.پس برخی را به نسبت بسیار کم رعایت کردم.اما همچنان ردپای خودم را روی خطوط قرمزم می دیدم.چیزی نشده که.تنها یکسال سپری شدم.تعیین رنگ این دوران و قضاوتش با خودتان.علاقه ای به اینها ندارم.اصلا ندارم.اصلا برای رنگ زندگی نمی کنم.برای قضاوت زندگی نمی کنم.من برای خودم و عقایدی که می خواهم بیشتر بشناسمشان زندگی می کنم.(در این مورد فعلا لب وا نمی کنم).من از رنگ زندگی و قضاوت دیگرانی که در پیش من نیستند اهمیتی قائل نمی شوم.آخر رنگ زندگی هر سال تغییر می کند.رنگ قضاوت دیگران تغییر می کند.مثل رنگ مد لباس.مثل رنگ آدمهای این زمانه.پس من خودم را درگیر رنگ و قضاوت نمی کنم.قاضی ها همگی رنگ خورده هستند و هیچ کدامشان فابریک نیستند.همگی زدگی دارن.درست مثل ماشینی که بدنه اش پر از بتونه و رنگهای تازه باشه.حالا بهتره بگذریم،چون درون کله ام زنجیره این تفکرات لعنتی داره می پاچد از هم.
حالا تمام شد.همونطور که تصمیم گرفتم شروع شود حالا هم تصمیم گرفتم که تمام شود.عجب دورانی که نبود.آدمهایم را شناختم.به چه چیزهایی که متهم نشدم.دیگرانی که مرا بیشتر از یکسال و اندی نمی شناسند چگونه باب نصیحت و توضیح تفکرات مالی خولیاییشان را که باز نمی کردند.!در خیالشان که دارم گوش می کنم.البته گوش می دادم اما بیشتر به اشتباهات تفکراتشان پوزخند می زدم.به اینکه آنها تازه به ۴سال پیش من رسیده اند و اگر نجنبند من چهارسال دیگر آنان را در این مراحل می بینم.ولی افسوس که نمی شد به آنان چیزی را اشاره کرد.چون جبهه گیری آنان در مورد نظرات خودم را می دانشتم و ازطرفی فقط بار متلکها و تهمتهایی را که نصیبم می شد را بیشتر می کردم.پس سکوت و لبخند دوای تمامی این حالات بود.تجویزی که پزشک تظاهر به من آموخت.تظاهر به زندگی و ...هرچند در این میان چند تن را دیدم که مرا درک کرده بودند و هر از چندگاهی بدون کلام و تنها با نگاهی مرا در خود فرو می بردند و علت می پرسیدند.اما می دانشتند دردم چیست و می خواهم با خودم باشم و اصراری در پاسخ نمی کردند.اما همچنان منتظر من هستند و صحبتهایم.
یکسال و اندی از دوران سرکشی من گذشت و تنها چیزی که برایم باقی ماند تجربه بود و بس.برای شما هم رنگ و قضاوت.تمامی رنگهای زندگی ام از آن شما.همگی.تنها رنگی را که او دوست دارد را برایم بگذارید.باشد؟
امسال سالی را آغاز می کنم که با کودتای مهر آغاز مکی شود.اما یک یادگاری از دوران سرکشی را فعلا می خواهم با خودم حمل کنم.یادگاری که فعلا می ماند تا بعد.این هم یک تصمیم است.همین
یاد کفش و کیفی که سه سال استفاده کردم.لباسی که سالی یکبار می خریدم و تمام خاطراتم با اون بود.یاشد بخیر.به یاد حسین پناهی که می گه:
من می خوام برگردم به کودکی....
×× عروسی معاون سردبیر
مدتها منتظر چنان روزی بودم.روز عروسی یکی از بهترین بهترینای زندگیم که متاسفانه تو از آب در آمدی.آره با توهم لعنتی .تویی که بهترین و بدترین لحظاتمون را باهم بودیم چند سالی.صبح تا شب،شب تا صبح.تویی که لعنتی نام گرفتی در این قلب لامصب(لا مذهب شایدم!!) .برای رفع مسئولیت و گذشتن از ناراحتیت این مطلب را نمی نویسم.بلکه بیشتر برای راحتی از وجدان خودم می نویسم.می دونی چرا نتونستم بیام.می دوی و لازم نمی بینم در این مکان توضیح بدم.چه فکرهایی که تو سرم نبود واسه شب عروسی تو و یکی دیگه از دوستای خوبم.اما افسوس که گشت و من نبودم تا با بعضیا بریزیم به هم و....شانس آوردی خداییش.دوست دارم از همین جا بگم تولد عروسیه شما دوتا مبارک.دیگه از این به بعد مداد کم رنگت ، پر رنگ تر می نویسه مگه نه؟!از همین جا با چند روز تاخیر به دلیل در دسترس نبودن اینترنت می گم که :
(( جشن ازدواج مزدوج شدن تولد عروسیه جفتتون مبارک آقای معاون سر دبیر روزنامه گلابی نیوز..!))
×× پیاده روی مزخرف من
چند روز پیش بود که هوای پیاده روی و تنهایی به سرم زد.ساعت آغاز فکرم ۷بعد از ظهر بود و بعد از کمی پیاده روی ناخودآگاه چنین به زبانم آمد.ناگهانی و با بغضهای درهم و گم شده گذشته.
در این سرای بی کسی پرنده پر نمی زند...!
تنها یک تصمیم و تنها یک استارت کوچک کافی است تا برسی به تمام خاطرات کودکی و دوران دبستان خود.تنها همین کاهی است تا دوباره در همان شهر و در مقابل همان مدارسی که دورانی سرمشق های معلمان دلسوزت را تکرار می کردی را ببینی.در حین تماشای شهر ، خودت را در خیابان های شهر با یک کیف کوله و لباس ساده و ارزان قیمت سالهای نه چندان دور کودکی ات ببینی.تمامی این خاطرات برایت زیباست بجز....
بجز اینکه صحنه تخریب مدرسه دوران ابتدایی که در آن برای اولین بار چهره مهربان و لطافت احساسات یه معلم دلسوز که تو را کلاس اولی نامید را ببینی.چقدر ناگهانی خالی شدم از بغض های پنهانم.برای دیدار و یافتن آن آموزگار زیبا رفته بودم و....
گاهی اوقات استارت نشانه آغاز و حرکت نیست.نشانه استادن نیز می تواند باشد.
تنها یک استارت کوچک به اندازه چرخاندن سویچ ماشین کافی بود تا دگرگونم کند.همین.
((نوشهر-چالوس*سال ۱۳۸۵))
سیاه سیاهم،
با زرد هماهنگم کن استاد.
گاه حجم یک کلاغ ، کنتراست یک تابلو را حقظ می کند...!
*حسین پناهی*