تبليغاتX
Personal Blog for Mehrzad mousavi
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم

باورم نمی شد که چقدر سکوت کردم.اصلا اینقدر سرم شلوغ بود نفهمیدم مدتی می شه که ننوشتم.تا اینکه دو هفته پیش بالاخره اینترنت اومدم و دیدم چه غریبه این بلاگ کوچولوی من.بلاگی که با تمام کوچک بودنش یه دنیا وسعت داره.اما درگیر عروسی بودم و نمی تونستم بنویسم.الان بالاخره بعد از کلی ور رفتن با این سیم تلفن در خانه جدید دانشجوییم (که نامش را صدف نهادن البته به دلیل اینکه در مجتمعی مسکونی با همین نام واقع هست نه به دلیل دیگری!)به این تر نت (شایدم اینترنت) وصل شدم و الان دارم می نویسم.بله صدای منو از شبکه مجازی،دفتر قائم شهر می شنوید.

کلی سوژه برای نوشتن بود که بیات شد.کلی حرف واسه گفتن بود که نگفته سر شد و کلی دغدغه واسه مطرح کردن که ....بعد از مدتها به برخی از دوستان سر زدم.اما باورم نمی شد که تمام دغدغه هام و سوژه هامو این آپاچی بدون اطلاع من استفاده کرد!(خیلی ضدحالی).بالاخره یه فرقی باید بین یک ژورنالیست و منی که علاقه مندم و بعضی اوقات تقلید می کنم باشه دیگه.عکس العمل مناسب در زمان لازم.به جرئت می گم که ۴پست قبلیش دقیقا مشغله فکری من در همان زمان نوشته شده بود.نمی خوام بیشتر از این بنویسم.با خواندن مطلب آخر آپاچی که برام خلی جالب بود دوباره به تمام اون حال و هوای دوران نوجوانیم برگشتم.زمانی که با همون تنها جاندار نیمرخی دانشگاه ارتباطات به اونجا می رفتم و آپاچی و مامان و خاله و حمید و محسن و وحید و ونه و ... را دیدم و آشنا شدم.زمانی که شروع بسیاری از ماجراها و اتفاقاتی بود که تو ذهن هممون رقم خورد بود.برای همین می خوام که تنها دوباره به خواندن همون متن ادامه بدم و برای بارهای متوالی بخونمش.زمانی که می پیچوندیم دکتر و بابا اعلایی و آقای جاهدی و بذری و شبستری و خانم تهرانی و .........

بیهوده نیست که اعجوبه شده بودیم تو دودره بازی هامون.هنوزم این عادتم رو ترک نکردم.هنوزم می پیچونم.معاون و رییس و استاد و ....اما طبق عادت در لحظه هایی که اصلا کسی فکرش را نمی کنه که پیدامون بشه می یایم و همه چیز و درست می کنیم.(دیگه بسه .بهتره که نظر یک غیر نیم رخی را راجع به اکیپ ما بخونین).همین جا از آپاچی که خودش می دونه چقدر دوستش دارم تشکر می کنم.

و اما مطلب مربوطه از بلاگ آپاچی . (کلیک کنید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 22:26  توسط مهرزاد موسوی  |