تبليغاتX
Personal Blog for Mehrzad mousavi
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم

 

۱-چه فرقی میکنه مه امتحان اندیشه اسلامی داشته باشی و بخاطر اینکه کتاب و جزوه کلاسی نداری بشینی معارف اسلامی ۲ بخونی.فرقی میکنه.تازه به صورت انتخابی تنها ۳۰ صفحه آخر معارف را بخونی.(هنوز دلیل اینکارمو نفهمیدم!)

۲-راستی می دونستید قزوین پایتخت هنری خط و خوشنویسی دنیا است!!! اگر شما هم تو اتوبوسی بنشینید که یک نفر  با سن ۶۲ سال با دیدن دختران دانشجوی دارای روابط عمومی بسیار بسیار بالا جو روشنفکریش گل می کنه و با کراوات و دیسیپلینی خاص به صحبت کردن با این خانمها می پردازه بعد از ۳ساعت وراجی موضوعی غیر از اطلاعات عمومی ای که منبعش خودتونین پیدا نمی کنین که به روابط عمومی تون ادامه بدین....!پس یادتون باشه ممکنه شهر شما هم یک مقامی افتخاری چیزی داشته باشه.نگهش دارین واسه مواقع ضروری.! آقای راننده هم وقتی از کنار برج میلاد رد می شدیم نیش ترمزی زد و توضیح داد که این برج ۳۰ سانتیمتر کج ساخته شده.حالا اینکه با چشم غیر مسلح اصرار داشت که ما هم ببینیم (از اون فاصله!) و تشخیص بدیم بماند....!(سفری بود واسه خودش)

۳-از ۲۸ دی تا ۳ بهمن هر روز یک امتحان ۴واحدی و پشتوانه مطالعاتی زیر خط فقر.(عجب بساطیه خداییش)! توکل بر خدا.

۴-بارون رو دوست دارم هنوز چون.....اما برف را نمی دونم چرا دوست دارم!(به کسی ربطی ندارد!) 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 21:33  توسط مهرزاد موسوی  | 

کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران آورده بود ، به دست گرفت.جلد نداشت،اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند:

اسکار وایلد . همچنان که کتاب را ورق می زد ، به داستانی درباره نرگس برخورد .

کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست،جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود ، گلی رویید که نرگس نامیدنش.

اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها-الهه های جنگل - به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند :«چرا می گریی؟»

دریاچه گفت :«برای نرگس می گریم.»

اوریادها گفتند :«آه ، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی...» و ادامه دادند :«هرچه بود ، با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش تماشا کنی».

دریاچه پرسید:«مگر نرگس زیبا بود؟».

اوریادها ، شگفت زده پاسخ دادند :«کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود ، هر روز در کنار تو می نشست».

دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت:

-« من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم.

برای نرگس می گریم، چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش ، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.»

کیمیاگر گفت:« چه داستان زیبایی».

*برگرفته از کتاب کیمیاگر / اثر پائولو کوئیلو*

+.همچنان علاقه ام به این کتاب کم نشده و وقتی چشم بسته   ---------------------------------------------------------- دست تو کتابخانه کوچک خانه ام می برم لمسش می کنم.به یاد تمام لحظات و تفکراتی که منشا آن خواندن این کتاب بود.می خواهم برای بار پنجم بخوانمش.+

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 22:17  توسط مهرزاد موسوی  | 

(آخه این چه بازی ایه که مجبورم ادامه بدم.احتمالا الان یه بلایی دوباره سرم می یاد .خدا به خیر بگذرونه.پریروز که پایه روکم کنی فوتبال شدیم ساعت ۲ شب بردنمون فوتبال شرطی زدیم.بازی رو بردیم ولی دست راست بنده تپرترتر شد و صبحش امتحان میان ترممو از دست دادم.حالا اگه تا امتحانات ترم خوب بشه جای شکرش باقیه.این یکی بازی رو خدا به خیر کنه.)

۱- از بچگی تو محیط فرودگاه بدنیا اومدم و بزرگ شدم و اگه خدا بخواد کار می کنم.(همش بخاطر شغل پدر)یادم می یاد خانه های سازمانی فرودگاه شیراز که بودیم زندگی خاطره بود.با اینکه تا ۴سالگی بیشتر شیراز نموندیم اما خیلی چییزا یادمه.کلی مرغ و جوجه و خروس داشتیم توی حیاط بزرگمون.یه روز بابام یه سمور که می خواست مرغها رو بخوره را از درخت آویزون کرد تا بقیشون بترسن و دیگه نیان.رفت تو خونه چایی بخوره وقتی اومد دید که من با یک چوب کلی سموره را ادب کردم.حیوونی زنده زنده تمام سیستم گوارشیشو جلو چشاش دید و بابام  یک لحظه حسرت خورد که چرا منو تنها گذاشت.یه روزم بازوی دختر همسایمون که اومده بود سوار سه چرخم بشه را گاز گرفتم ۴تا بخیه خورد(هنوزم با هم رفت و آمد خانوادگی داریم!!)یه روزم مادرم وقتی که دوسالم بود غذای منو دیر داد منم مورچه های اتاقم همه رو خوردم.آخرین خاطرم برمیگرده به همون سه چرخه.از روی تراس با سه چرخه اومدم بپرم نتیجه اش شکسته شدن بینی + دندان جلو از فک بالا + پیشانی و ... بماند که چه کتکهایی که نخوردم در ۴سالگی.

۲-آمادگی نرفتم چون بدم می یومد.در عوض مادرم کتابهاشو به هر زحمتی بود تهیه کرد که مثلا خونه باهام کار کنن.هر شب یک تکلیف.یه شب خرس رنگ کن.یه شب نقطه ها رو بهم بچسبون و سوالای مسخره هوش که اون موقع به نظرم بیهوش می یومدن.خلاصه ۱ماه گذشت.دختر خالم که تا به حال یکبار بیشتر خونمون نیومده(همون موقع بود) اومد خونمون و من ۲روزه همه کتابهامو تمام کردم و تا آخر سال برنامه کودک می دیدم و مامانم که نمی دونست چی بگه فقط گیر می داد که پاک کن دوباره انجام بده.وقتی مدادرنگیامو گم می کردم بابام می گفت آقاهه گفته اگه همه ۶رنگ مداد رنگیتو تا آخر تمام کنی و ته موندشو بهش نشون بدم یه مداد رنگیه ۶رنگه دیگه بهم می ده.منم هرکاری کردم تا اینطوری بشه نیم شد.فکر کنم یکی عمدا مدادامو گم می کرد و وقتی مامانم خونه تکونی می کرد تو سطل آشغال و زیر تخت و تو کمد لباسای آجیم و ... پیدا می کرد که اون موقع دیگه دیر بود و من مداد رنگیه تازه خریده بودم!

۳-عادت همیشگیم از زمان بچگی خوندن قرآن بود.اما نه هر جایی.تو دستشویی و حمام بخاطر امکانات صوتی ای که داشت.کلی بابا و مامان باهام حرف می زدن و دعوام می کردن که زشته آدم اونجا قرآن نمی خونه یا اسم خدا رو نمی یاره ولی من بدلیل کمبود امکانات صوتی فقط اونجا کنسرت (هایده و معین و..) می کردم و قرآن می خندم.پیشنهاد من به خانندگان اینه که به جای سالن میلاد که امکانات صوتیش مزخرفه برن تو حموم بخونن و کنسرت برگزار کنن تو حموم عمومی...!

۴- از دوم راهنمایی تابستونها کلاس طراحی و ساخت هواپیماهای مدل و قابل پرواز می رفتم.این اولین و تنهاترین جنگ من تا به حال با خانواده بود.مادر و آجی مخالف این کلاس بودن و می گفتن که چی بشه؟ ولی من به دلیل علاقه (که بعدا معلوم شد استعدادی وجود دارد) جنگیدم و ادامه دادم و با مشکلات مالی هم ساختم و بالاخره نتیجه کارهام و هواپیماهایی که پشت سر هم پرواز مرکردن مادر و خواهرم رو راضی کرد.البته بماند که از سوم ابتدایی به کوبلن دوزی علاقه ای داشتم و کلی کوبلن زدم که پشت و روش قابل تشخیص نیست(بخاطر گره های کوری که بلد بودم).

۵-سه سال دبیرستان تنها مقطعی بود که در یک مدرسه گذشت.سه سال تمام یک اکیپ ۶نفره بودیم که کل معلمها از ما ناراضی بودن.سال اول دوتا معلم عربی عوض کردیم .تو کلاس ما که ۱/۱ بود ، شاگرد زرنگها ۶ نفر بودن که از شانس معلم ها خود ما بودیم.سر کلاس شاگردهای تنبل د متوسط درس گوش می دادن و ما همش حرف می زدیم و نقاشی می کردیم.زنگ تفریح که هرچی بلا بود از طرف ما نازل می شد.پنچر کردن دوچرخه های بچه ها و نایلون پر از آب انداختن تو مدرسه بقلی و  ترقه انداختن تو دستشویی که بچه ها توش تی ام میکردن و .... مدیر و ناظم هم اکثرا فقط حرف می زدن با ما.آخه نمی تونستن گیرمون بندازن .درثانی ما ۶ نفر باعث شده بودیم تا مدرسه ما تو منطقه ۱۰ تهران اول بشه.پس....

 

* من هم فاطمه مرادی و شاهین مظفری و محمد اشعری و احمد واحدی و ذهن من را به این بازی دعوت می کنم.*

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:53  توسط مهرزاد موسوی  |