واضحات: ( 4سال تقريبا مي شه كه شمال مكان زندگي موقتم شده.بماند كه از بچگي شمال مكاني براي مسافرت و ديدن اقوام بده.پس تازگي نبايد داشته باشه برام.به قول يكي از دوستان كه شمال 6ماه سال بارون مي ياد و 6ماه سال چكه مي كنه.! پس بارون هم نبايد با اين حساب تازگي داشته باشه برام.حداقل تو اين چهار سال كه كلي گرفتارش بودم...)
- يكي از فانتزي هاي زندگي من پياده روي طولاني با فردي ديگر در زير بارون در پياده روهاي شمال و رفتن زير ناودون ساختماني كه به پياده رو ختم مي شه و ايستادن در زير آواري از آب ناودون و خيس شدن حسابي در كنار هم و در آخر بعد از كلي پياده روي رفتن به سرپناهي براي خوردن قهوه در اتاقي رو به نماي بارش بارون شديد در مقابل چشمان فردي (كه برايت تنها يك فرد تلقي نمي شه) و هورت كشيدن فنجان قهوه و فراموش كردن سرماي بيرون با گرماي قهوه يا با هرم نگاه هاي مقابل بود.
شنبه و يكشنبه را اگر با هم ادغام كنم دقيقا همين فانتزي مي شود و اگر نكنم يك پازل فانتزي ديداري شامل دو قطعه است كه پشت هم از مقابل چشمان آدم عبور كرده....!
- بعضي اوقات لجم مي گيره ازش. از اينكه لات بازي در مي ياره. من اصولا از شخصيت هايي كه با دانايي خودشون آدم رو در بعضي موارد خورد مي كنند و مو لاي درز دانايي و تواناييشون نمي ره خوشم مي ياد و حال مي كنم و لجم در مي ياد. مثل استادي كه براي خودش كلي داناست و سر كلاساش دانشجوهاشو به دوئل دعوت مي كنه براي حل كردن مسئله اي (درسي يا غير درسي) و در آخر مي زنه تو سرشون تمامي اطلاعاتش رو كه آره پسرم ، دخترم شما هنوز فنچولين و بايد كلي تلاش كني تا كمي به توانايي من برسي و من كلي تلاش كردم و .... حال مي كنم. حال مي كنم و لجمم در مي ياد كه چرا نمي تونم بخوابونم كلكل اين آدم رو؟!!!! خدا هم بعضي وقتها با آدم اينجوري برخورد مي كنه(البته ما هرچقدر هم تلاش كنيم اون باز خداست). اينكه با يه دنياي خيلي ساده مي تونه آدم رو خورد كنه و صداي خنده مستانه اش رو بشنوي كه مي گه : ديدي ضعيفي؟! ديدي هر وقت بخوام حلت رو مي گيرم؟! ديدي هر وقت اراده كنم به دست و پام مي افتي كه خدايا خيلي بزرگي و خيلي بزرگي؟! ديدي؟!
ديدي اراده كنم مي تونم بيارمت به عرش و يا اينكه .....؟!
ديدي مغرورترين آدم روي زمينم اگه بخوام با اين دنيا مي تونم رام يه بنده ديگم كنم چه برسه به اينكه رامم خودم بشي؟!
پس هنوزم يادت باشه و هيچ وقت يادت نره من خدااااااااااااااااااااااااااام و تو بنده و حقير.
با من باش و پادشاهي كن....
من هيچ وقت مثل شما آدمها ادعاي قدرت نمي كنم.بلكه شما خودتونو ميندازين تو عوالمي كه شناختي ازش ندارين. با من باش تا كمكت كنم. تا هر روز حقيرتر بشي و من برات بزرگتر و بزرگتر و زيباتر و عاشقانه تر.
- باز هم مي گم عاشقي دنياي باطليه... عشق زماني پا به عرصه وجود مي ذاره كه هوش از بين بره و آدم بي هوش بشه. بيهوشي يعني كما. كما يعني درد. درد يعني نياز . نياز يعني دعا . دعا يعني هنوزم بنده اي و خداااااااااااااااااااات روز به روز بزرگتر مي شه واست. باطل بودن عاشقي رو درك كردين حالا؟!
- فامه همان من اوست يا بالعكس. همان يكي شدن و خلق موجودي جديد از دو نفر با يك ويژگي مشخص
+
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 18:51 توسط مهرزاد موسوی
|