تبليغاتX
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم - گم کرده...
بلاگ شخصی مهرزاد موسوی
گم کرده ام.اعتراف می کنم در صحت کامل روحی که من چیزی را گم کرده ام.گم کرده ام ...چه چیز را گم کرده ام ؟این را نمی دانم.فقط می دانم که قطعه ای از وجودم را نمی بینم و کمبود آن را کاملا حس می کنم.انگار که کامل نباشم چیزی در من هست که نیست و من گمش کرده ام.با خودم این طرف و آن طرف می برم ولی در من نیست و با من نیست.

الان مدتیه که این حالت را تجربه می کنم.حالت بسیار عجیب و مزخرفیه.خدایا به که بگویم؟به که بگویم و با چه رویی بگویم؟به که و با چه رویی و با چه توانی بگویم که....؟بگویم که کسی را دوست میدارم و از او خود را می سازم و در او خود را می بینم؟با چه تضمینی؟اگر تو ضمانت دهی که این همان چیزیست که من گم کرده ام به همه می گویم که من گم کرده ام را دانستم ولی هنوزم آنرا گم کرده دارم.!نمیدانم چه می گویم و چه می نویسم.نوشتن را میدانم ولی درست نوشتن را باید بیشتر تمرین کنم.خدایا نمی دانم چه می نویسم  و چه می گویم،فقط می دانم که چیزی را گم کرده ام..!

چیزی را گم کرده ام که شاید تو باشی،یا شاید او،شاید هم خودم را گم کرده ام.به هر حال هر چیزی که باشد این گم کرده ام و از هر جنسی باشد برای من مهم اینست که من گم کرده ای دارم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 22:56  توسط مهرزاد موسوی  |