|
بلاگ شخصی مهرزاد موسوی
|
گذشت.چه بخوای چه نخوای زمان می گذره.مگه نه ؟!کسی مخالفتی داره ؟زمان نه از آن من است نه از آن تو.خواستم مدتی بدون برنامه ،نظم،عقیده،اخلاق،ملاحظه،زیبایی،شعور،فهم و از همه مهمتر فکر زندگی کنم.خودم خواستم روی خطوط قرمز زندگی ام پا بگذارم .تنها خودم خواستم.هیچ کس نمی تواند ادعا کند که به من دیکته کرده چنین باشم.دوست داشتم اینگونه تصمیم بگیرم و تا مدتی اینگونه خودم را سپری کنم.بالاخره همه ما در حال سپری شدن هستیم و به گونه ای خودمان را سپری می کنیم.مگه نه؟مدت کوتاهی گذشت و دیدم بدون همه اینها نمی توانم زندگی کنم.پس برخی را به نسبت بسیار کم رعایت کردم.اما همچنان ردپای خودم را روی خطوط قرمزم می دیدم.چیزی نشده که.تنها یکسال سپری شدم.تعیین رنگ این دوران و قضاوتش با خودتان.علاقه ای به اینها ندارم.اصلا ندارم.اصلا برای رنگ زندگی نمی کنم.برای قضاوت زندگی نمی کنم.من برای خودم و عقایدی که می خواهم بیشتر بشناسمشان زندگی می کنم.(در این مورد فعلا لب وا نمی کنم).من از رنگ زندگی و قضاوت دیگرانی که در پیش من نیستند اهمیتی قائل نمی شوم.آخر رنگ زندگی هر سال تغییر می کند.رنگ قضاوت دیگران تغییر می کند.مثل رنگ مد لباس.مثل رنگ آدمهای این زمانه.پس من خودم را درگیر رنگ و قضاوت نمی کنم.قاضی ها همگی رنگ خورده هستند و هیچ کدامشان فابریک نیستند.همگی زدگی دارن.درست مثل ماشینی که بدنه اش پر از بتونه و رنگهای تازه باشه.حالا بهتره بگذریم،چون درون کله ام زنجیره این تفکرات لعنتی داره می پاچد از هم.
حالا تمام شد.همونطور که تصمیم گرفتم شروع شود حالا هم تصمیم گرفتم که تمام شود.عجب دورانی که نبود.آدمهایم را شناختم.به چه چیزهایی که متهم نشدم.دیگرانی که مرا بیشتر از یکسال و اندی نمی شناسند چگونه باب نصیحت و توضیح تفکرات مالی خولیاییشان را که باز نمی کردند.!در خیالشان که دارم گوش می کنم.البته گوش می دادم اما بیشتر به اشتباهات تفکراتشان پوزخند می زدم.به اینکه آنها تازه به ۴سال پیش من رسیده اند و اگر نجنبند من چهارسال دیگر آنان را در این مراحل می بینم.ولی افسوس که نمی شد به آنان چیزی را اشاره کرد.چون جبهه گیری آنان در مورد نظرات خودم را می دانشتم و ازطرفی فقط بار متلکها و تهمتهایی را که نصیبم می شد را بیشتر می کردم.پس سکوت و لبخند دوای تمامی این حالات بود.تجویزی که پزشک تظاهر به من آموخت.تظاهر به زندگی و ...هرچند در این میان چند تن را دیدم که مرا درک کرده بودند و هر از چندگاهی بدون کلام و تنها با نگاهی مرا در خود فرو می بردند و علت می پرسیدند.اما می دانشتند دردم چیست و می خواهم با خودم باشم و اصراری در پاسخ نمی کردند.اما همچنان منتظر من هستند و صحبتهایم.
یکسال و اندی از دوران سرکشی من گذشت و تنها چیزی که برایم باقی ماند تجربه بود و بس.برای شما هم رنگ و قضاوت.تمامی رنگهای زندگی ام از آن شما.همگی.تنها رنگی را که او دوست دارد را برایم بگذارید.باشد؟
امسال سالی را آغاز می کنم که با کودتای مهر آغاز مکی شود.اما یک یادگاری از دوران سرکشی را فعلا می خواهم با خودم حمل کنم.یادگاری که فعلا می ماند تا بعد.این هم یک تصمیم است.همین