تبليغاتX
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم - دوسیب باشه لطفا...!
بلاگ شخصی مهرزاد موسوی

الان مدتی می شه که شبها از ساعت ۶ تا ۸ با چند تا از بچه ها می ریم بیرون.یه چرخی توی خیابون های شهر و بعد چایخانه سنتی ( قهوه خونه خودمون )تا دوتا از بچه ها مخازن ریشون رو تا فردا تکمیل کنن از دود و دوباره چرخی توی شهر و برگشت به خوابگاه.قهوه خونه که در واقع همان خانه دوم بچه ها و نوجوانها شده.مدرسه احتمالا جای دیگه ای رفه.همه با هم صحبت می کنن ولی هیچ کدومشون مخاطبشون رونمی بینه.فضای سفره خانه رو دود غلیظی با بوهای دوسیب و لیمویی و نعنایی و ... فراگرفته.ببینین بشر چی کارا که نمی کنه.صابون با رایحه های مختلف دیده بودم ولی هوا با رایحه های مختلف دیگه نوبره...!بچه های پشت کنکوری با قبقبی پر از باد می یان داخل و کلی کلاس واسه بقیه می ذارن و با صدای بلند در مورد درسهای تخصصی خودشون و تراز آخرین کنکور آزمایشی شون و از همین جفنگیات حرف می زنن و به خیال خودشون بین جمع حاضر قشر فهمیده هستند که دارن برای دانشاه درس می خونن تا واسه خودشون بشن یه پا مهندی و دکتر و ..!بی خبر از اینکه به غیر از خودشون بقیه حاضرین دانشجو هستند و دارن در مورد فلان دختر و فلان کار پولی و فلان شغل و غیره و غیره بحث می کنن.خبر ندارن که قراره تازه سال بعد بشن مثل بقیه و بیان همین جا و آروم صحبت کنن و فقط توی دود نفس ریه هاشون وقت تلف کنن...عجب زمونه ای شده.این قدر حرف دارم واسه گفتن که همین الان خسته شدم از فکر کردن بهشون.زندگی یعنی دود کردن قلیون دوسیب و پشتش یه چایی قند پهلو و دبش و مشتی بعد هم آهی از ته دل.همین.چیزی برای فکر کردن نباید بمونه.فقط دود و دود و دود...

 

+ :از زندگی چه خبر ؟

-به کسی چه ربطی داره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1383ساعت 19:47  توسط مهرزاد موسوی  |