|
گاهنامه ای برای دل تنگیهايم
|
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه.....
-دو سه روزه در اوج گرفتاری و مشکل با مسعود و احمد سعی می کنیم که بهمون خوش بگذره.مشکلات هر کدوممون متفاوته اما به نوعی همجنس می شن.خوشی های بیخودی بابت از بین رفتن افکار مزخرف و چرند تا لحظه رهایی از این افکار.
-جالبه که یکی من را متهم به دروغگویی می کنه ... کسی که هیچ نمی داند.(تنها آرزویی که برای اینگونه آدم ها دارم همین است: موفق باشید)
-بچه ها همه می خواهند به همدیگر پند اخلاقی دهند.چرا می خواهیم با این مزخرفات به همدیگه اثبات کنیم که بزرگ شدیم؟ بالا رفتن آمار دروغ و ریسک آدم همان نشانه بزرگ شدن است؟
-معناهای جدیدی را یاد می گیرم از او.اینکه خدا بیشتر از هر کس دیگری دوست دارد که به او بگوییم دوستش داریم...!
-یکی از برادراهایم پایش را به تیغ جراحان سپرد تا مدتی در استراحت باشد.شک دارم اگر در این مدت با پدر سلامتی خداحافظی کند؟!
-نامجوهایم همیشه همراهم هستند.در اکثر لحظاتم.خیلی خیلی باید گوش داد تا خو گرفت با عروده های قشنگ و مسخره اش.
-در هم نوشته ام چون ذهنم هم پاره گشته در این بلبشو بازار....